|
همه چیز تنها یک چیز است |
|
|
سلام نه سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام واي نمي دونم چي بگم بعد از يه مدت طولاني اومدم اول از همه معذرت به خاطر تاخير چون يكي از امتحاناتم موكول شده بود به امروز.واي دلم براي همه ي ادما تنگ شده بود اخه اين مدت فقط درس خوندم امروز وقتي از جلسه اومدم بيرون يه حس جديدي داشتم هر چي بود جالب بود! خلاصه تو اين مدت خيلي بهم فشار اومد با اين كه درس خوندنو دوست دارم ولي به خاطرش از خيلي كارام زدم ولي واقعا نمي دونم من در طول سال تحصيلي چه كار مي كردم اخه كتابام كاملا برام جديد بود! البته خوب طبيعييه چون من يا مدرسه ام يا باشگاه يا كلاس هاي متفرقه ديگه ميرسم خونه فقط لالا در هر صورت ،يه نصيحت مي كنمتون وقتي يه چيزي رو به عنوان هدف انتخاب مي كنيد از بقيه كاراتون به خاطر هدفتون بزنيد نه بر عكس! هنوز بچه ام براي نصيحت كردن ولي حتما بهش فكر كنيد !!!!!!!!
+ نوشته شده در 87/03/25ساعت 19:19 توسط روشنک |
سلام به دوستاي عزيز خوبيد خوشيد اگه از ما تا 23 خرداد خلاصه اين كه برام ارزوي موفقيت بكنيد
خبري نشد فراموش نكنيدا روشنكي هم هستا!!! فقط امتحان دارم اونم از نوع نهايي مي خوام ديپلم بگيرم ![]()
+ نوشته شده در 87/02/26ساعت 16:35 توسط روشنک |
دو قطره اب اگر كنار هم قرار بگيرند چه مي كنند؟؟ قطره ي اب تصويرقطره ي ديگر را ديده و به هم مي پيوندند و يك قطره بزرگ تر را تشكيل مي دهند. اگر چند سنگ به هم نزديك شوند چه مي شود؟ انها هيچگاه با هم يكي نمي شوند. در زندگي هر چه سخت تر و قالبي تر باشيم فهم ديگران برايمان مشكل تر و در نتيجه احتمال بزرگ تر شدنمان كاهش مي يابد.
+ نوشته شده در 87/02/12ساعت 14:46 توسط روشنک |
چشم به راه خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه اسيبت مي رسانم دوستت دارم از اين رو كه مكافاتت مي كنم . * * * خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين بلكه براي گل هايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است. رابيندرانات تاگور
+ نوشته شده در 87/01/29ساعت 19:35 توسط روشنک |
به نظر من هيچ چيز رو نمي توان به اندازه ي افكار ادم ها ،به راحتي تغيير داد. البته براي همه نمي تونيم100% بگيم ولي يه واقعييت انكار ناپذيره وگرنه چرا ما رفتار ها مون طرز فكرامون يا برخوردامون تغيير مي كنه، درسته هممون با گذشت زمان چيزايي رو مي بينيم و يا ياد مي گيريم كه روي ما تاثير گذارند ولي نمي تونيم هميشه خودمون رو دليل اين تغييرات بدونيم چون گاهي اشخاصي وارد زندگي ما مي شن كه به طورشگفت انگيزي رد پايي از خودشان تو افكار ما ميذارن (كساني هستند كه ما صحبت مي كنند ولي ما به انها گوش نمي دهيم كساني هستند كه ما را ازار مي دهند و جراحت ماندگاري باقي نمي گذراند اما كساني هم هستند كه تنها سر راه زندگي ما قرار مي گيرند و مهر و نشانشان را براي هميشه بر ما مي گذارند .سيسيليا) مثل اشنايي اتفاقي من با يه پرفسور كه تصميم داشت توي ايران فقط به مشاوره بپردازه اون شايد بزرگترين ادمي بود كه من باورش داشتم نه از لحاظ مالي يا موقعيتي بلكه از لحاظ تاثير گذاري اون زندگي من رو عوض نكرد اما به من چيزايي رو ياد داد و معرفي كرد كه من فهميدم ما بايد افكارمون رو از چهار چوب وجوديمون فرا تر بفرستيم يعني هرگز خودمون رو به يه هدف خاص مكان خاص يا هر چيز ديگه اي تو اين دنيا محدود نكنيم با كساني رابطه داشته باشيم كه با افكار خوبشون افكار ما رو هم تغير بدند و به خودمون اجازه بديم همه چيز رو لمس كنيم و از يك جا موندن بترسيم كه مي پوسيم و هر جا رو به اميد رفتن به جايي بهترو بالاتر ترك كنيم.
+ نوشته شده در 87/01/12ساعت 14:45 توسط روشنک |
كيمياگر كتابي را كه يكي از مسافران كاروان آورده بود به دست گرفت . جلد نداشت اما توانست نامه نويسنده اش را پيدا كند ،اسكار وايلد . هم چنان كه كتاب را ورق مي زد به داستاني درباره ي نرگس برخورد كيمياگر افسانه ي نرگس را مي دانست جوان زيبايي كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي نگاه كند .چنان شيفته ي خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد .در جايي كه به آب افتاده بود گلي روييد كه نرگس ناميدنش اما اسكار وايلد داستان را اين چنين به پايان نمي برد مي گفت: وقتي نرگس مرد اورياد ها –الهه ي جنگل به كنار درياچه امدند كه از يك درياچه ي آب شيرين ،به كوزه ي سر شار از اشكها ي شور استحاله يافته بود . -اورياد ها پرسيدند:چرا مي گريي؟؟؟؟؟؟؟؟ -درياچه گفت :براي نرگس مي گريم -اورياد ها گفتند :شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هر چه بود با انكه همه ي ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم ،تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني -درياچه پرسيد: مگر نرگس زيبا بود؟؟؟ -اورياد ها شگفت زده پاسخ دادند: چه كسي بهتر از تو مي تواند اين حقيقت را بداند؟هر چه بود هر روز در كنار تو مي نشست درياچه لختي ساكت ماند سرانجام گفت :براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ،مي توانستم در اعماق ديدگانش ،بازتاب زيبايي خودم را ببينم
+ نوشته شده در 87/01/03ساعت 17:11 توسط روشنک |
تحقق بخشيدن به افسانه شخصي يگانه وظيفه آدميان است .همه چيز تنها يك چيز است و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همد ست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي . كيمياگر (پائولو كوئليو) شايد در نگاه اول فقط يه حرف كپي شده ي بي معني باشه دروغ چرا ؟ حرف من نيست حرف كسيه كه با كتابش زندگيه خيلي ها رو عوض كرد البته منم يكي از اون آدم ها هستم، اولش دركش خيلي برام سخت بود چون همه ما اعتقاد داريم كه سرنوشت رو نمي شه تغيير داد اگه قرار بدبخت باشيم هر كاري هم كه بكنيم بازم همون ميشه كه قرار بشه ولي واقعيتش خدا براي تمام انسان ها سرنوشت خوب وروشني رو قرار داده اين ما هستيم كه با كارامون يا طرز فكرامون قلم رو به دست ميگيريمو سرنوشت خودمون رو تغيير ميديم مثل اون سرباز فراري كه بعد از فرارش توي يه جايي كه گوشت ها رو نگه داري مي كردن مخفي شد سرباز شروع به لرزيدن كرد چون توي يه سرد خونه كه محل نگهداري گوشت بود مخفي شده بود بعد ازچند ساعت كه مسئول سرد خونه وارد اونجا شد با جسد يخ زده ي يه سرباز مواجه شد اون خيلي تعجب كرد چون اونجا اصلا سرد خونه نبود شايد پيش خودتون بگيد اينم داستانه.....بود ولي واقعيته ،وبهتره كمي بيشتر در موردش فكر كنيم چون اون سرباز به همون چيزي رسيد كه ازش ميترسيدو مدام بهش فكر مي كرد، يخ زدن توي سرد خونه. پس از كنار هر چيزي به سادگي عبور نكنيم همونطور كه نيوتون از افتادن يه سيب به سادگي نگذشت پس از نشانه ها پيروي كن وهمواره در تلاش براي رسيدن به افسانه ي شخصيت باش راستي خيلي خوشحال ميشم بدونم برداشتتون ازعنوان اين وبلاگ ( همه چيزتنها يك چيز است) چيه؟؟؟؟
+ نوشته شده در 87/01/03ساعت 17:9 توسط روشنک |
به نام آنچه خواستم بودي و آنچه خواستي نبودم به ارامي آغاز به مردن مي كني اگر سفر نكني اگر چيزي نخواني اگر به اصوات زندگي گوش ندهي اگر از خودت قدر داني نكني به ارامي آغاز به مردن مي كني زمانيكه خود باوري را در خودت بكشي وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند به ارامي آغاز به مردن مي كني اگر برده ي عادات خود شوي اگر هميشه از يك راه تكراري بروي اگر روزمرگي را تغيير ندهي اگر رنگ هاي متفاوت به تن نكني اگر با افراد ناشناس صحبت نكني به ارامي آغاز به مردن مي كني اگر از شور و حرارت ،از احساسات سركش ،و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند و ضربان قلبت را تند تر مي كنند دوري كني به ارامي آغاز به مردن مي كني اگر هنگامي كه با عشقت يا شغلت شاد نيستي ،ان را عوض نكني اگر وراي رويا ها نروي اگر به خودت اجازه ندهي كه حد اقل يك بار در تمام زندگي ات وراي مصلحت انديشي بروي نگذار به ارامي بميري ![]()
+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 20:12 توسط روشنک |
همه چیز تنها یک چیز است |
|